کاش...

قانون معذوريت:
اگر بهانه تان پيش رئيس براي دير آمدن پنچر شدن ماشين تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشين تان، ديرتان خواهد شد.میخوام بگم دوستت دارم ولی روم نمیشه
این دل بیقرار من یه لحظه آروم نمیشه
میخوام بگم دوست دارم میخوام که با تو بمونم
شعرای عاشقونمو فقط واسه تو بخونم
میخوام بگم دوست دارم هر جا باشی هرجا باشم
تو شادی و توی غما میخوام کنار تو باشم
هرروزمی پرسی که : آیا دوستم داری؟
من جای پاسخ بر نگاهت خیره می مانم
تودر نگاه من چه می خوانی !نمیدانم
اما به جای من تو پاسخ میدهی: آری
ما هردومیدانیم
چشم وزبان پنهان و پیدا راز گویانند
وآن ها که دل با یکدگر دارند
حرف ضمیردوست راناگفته می دانند
ننوشته می خوانند
من"دوست دارم "را
پیوسته در چشم تو می خوانم
ناگفته می دانم
من آنچه را احساس باید کرد
یا از نگاه دوست بایدخواند
هرگز نمی پرسم
هرگز نمی پرسم که آیادوستم داری
قلب من وچشم تو می گوید به من :"آری"
"فریدون مشیری"
به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیزترینم
اسمونها زیر پامه اگه با تو رو زمینم
من هنوزم نگرانم که تو حرفهامو ندونی
این دیگه یک التماس من میخوام با تو بمونم
در ظلمات تنهایی های من ٬
تو . . . یاد تو . . . و خاطراتت ٬
روشنترین ستاره های منند . . .
پر نورترین شعاعهای امید . . .
وقتی که چشمهایم را . . آرام می بندم . . .
آرامش یاد تو ٬ در همه رگهایم
طراوت شیرینی می دواند . . .
و مرا به سوی آینده سوق می دهد . .
با گامهایی استوار .
مراازاين كه ميبيني پريشان تر چه مي خواهي
ازاين آتش به جزيك مشت خاكستر چه مي خواهي
من ازاوج نگاه توبه زيرپايت افتادم
بيااين اوج واين پروازواين باورچه مي خواهي
مراازاين كه ميبيني پريشان ترچه مي خواهي
مرابيخودبه باران مي بري بامستي چشمت
بيا اين چشمها اين گونه هاي ترچه مي خواهي
براي ادعاي عشق اگراين سينه كافي نيست
بيااين تيغ واين شمشيرواين هم سرچه مي خواهي
من آن فرهادمسكينم كه كوه بهرتوكندم
بگوشيرين ترين رويابگوديگرچه مي خواهي
تمام اين غزل باخون رگهايم نثارت باد
بگوديگرعزيزمن بگوديگرچه مي خواهي